زندگینامه شهید سید محمد رضا دستواره

0

سید محمد رضا دستواره به سال ۱۳۳۸در جنوب شهر تهران متولد شد.

شهید سید محمد رضا دستواره

تا مقطع دیپلم را تا نمرات عالی پشت سر گذاشت. قبل از انقلاب به جلسات مذهبی و قرآن مجید علاقه وافری نشان می داد.

گرایش دینی و علایق مذهبی از همان کودکی در حرکات و سکنات شهید دستواره به وضوح نمایان بود و هر روز افزایش می یافت.

او به تلاوت قرآن و شرکت در مسابقات قرائت قرآن علاقه وافری داشت. زمانی که خود هنوز به سن تکلیف نرسیده بود اعضای خانواده را به انجام تکالیف الهی و رعایت اخلاق اسلامی توصیه می کرد و همسایگان، او را به عنوان روحانی خانواده اش می شناختند.

فعالیت های سیاسی

با اوج گیری انقلاب اسلامی،به مبارزه برخاستند و چندین بار توسط ساواک دستگیر شدند. روز ۱۴آبان سال ۱۳۵۷در دانشگاه تهران دستگیر و روانه زندان گردید. با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی به جمع عزیزان کمیته پیوست.

هنگامی که سردار متوسلیان ماموریت یافت تیپ محمدرسول الله(ص) را تشکیل دهد، او همراه سایر برادران به سمت جبهه های جنوب عزیمت کرد و در آنجا به علت مهارت در جذب نیرو مامور تشکیل واحد پرسنلی تیپ گردید.

ایشان با میل باطنی که به گردانها رزمی داشت، روحیه اطاعت پذیری اش باعث شد تا بدون هیچگونه ابهامی مسئولیت محوله را قبول کند،

اما از فرماندهان تقاضا کرد که مجاز به شرکت در عملیات باشد. بنابراین در روزهای عملیات، سلاح به دست در کنار فرماندهان گردان وارد عمل می شد.

عملیات ها

شهید دستواره به همراه سرداران لشکر محمدرسول الله(ص) برای یاری رساندن به مردم مسلمان و ستمدیده لبنان و شرکت در نبردهای پرحماسه رمضان و مسلم بن عقیل به فرماندهی تیپ سوم ابوذر منصوب گردید و تا زمان عملیات خیبر در همین مسئولیت به خدمت صادقانه مشغول بود.

در عملیات خیبر بعد از شهادت فرمانده دلاور لشکر محمدرسول الله (ص)  «شهید حاج همت» و واگذاری فرماندهی به «شهید کریمی»  سید به عنوان قائم مقام لشکر ۲۷ حضرت رسول(ص) منصوب گردید.

دستواره

پس از شهادت برادر کریمی در عملیات بدر، به عنوان سرپرست لشکر در خدمت رزمندگان اسلام علیه کفار جنگید و در نهایت با انتصاب فرماندهی جدید لشکر، ایشان همچنان به عنوان قائم مقام لشکر، در خدمت جنگ و دفاع مقدس انجام می کرد.

مناطق اشغالی کردستان و صحنه های مختلف جبهه های جنوب کشور بویژه عملیات والفجر۸ و جاده ام القصر (در فاو) شاهد دلاوریهای عاشقانه و

جانفشانی های این شهید عزیز است.

خوشرویی،جذابیت،صفای باطن،اخلاص و…از صفات برجسته شهید بود. ده روز بعد از شهادت برادرش حسین دستواره،در عملیات کربلای ۱ روز آزادسازی مهران به شهادت رسید.

خاطرات هم رزمان شهید دستواره در مورد ایشان

خواب حاجی

هر وقت برای صحبت پیش حاج دستواره می رفتیم، از چهره اش می فهمیدیم که خسته است و شب گذشته، کامل نخوابیده است.

همیشه بیرون از سنگر می خوابید. در عملیات والفجر ۸ در فاو، دیده بانمان خبر داد که دشمن طی تغییر و تحولاتی قصد حمله دارد.

وقتی رفتیم این جریان را به شهید دستواره بگوییم، بیرون از سنگر خوابیده بود. به یکی از همرزمانم گفتم که چرا حاجی بیرون از سنگر خوابیده، ممکن است بر اثر اصابت خمپاره های دشمن آسیبی به او برسد.

بیدارش کردم و گفتم: حاجی چرا اینجا خوابیده ای؟ وقتی بیدار شد، سوالم را با این قطعه شعر جواب داد:

گرنگهدار من آن است که من میدانم، شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد
راوی: رضایی، همرزم شهید دستواره

فکر بکر 

بهمن ۶۴ در عملیات والفجر۸ فرمانده گروهان شهادت (از گردان انصار) لشگر ۲۷ محمد رسول الله بودم.
پس از شکستن خط فاو و انحدام خاکریزهای دشمن، در مکانی مستقر شدیم که در مقابل دید دشمن بود.
تعداد بسیاری از تانکرهای فرسوده و اجسام حجیم در آنجا بود.
سعی داشتیم دشمن متوجه ما نشود. شهید دستواره گفت که فکری برای فریب دشمن دارد.
او با لودری، آن اجسام حجیم را به صورت یک خط در امتداد یکدیگر (در برابر دشمن) قرار داد و راه دید عراق را بست.
هر چه از او خواستیم تا کمکش کنیم، قبول نکرد. فقط به من گفت که مواظب دشمن روی جاده «ام القصر» باشم، چون ممکن بود به طرفمان پیشروی کنند.
مدام نگران بودم که دشمن با زدن خمپاره، لودر را مورد هدف قرار دهد. شهید دستواره با صبر و شکیبایی، هر یک از تانکرها را (در میان شلیک خمپاره های دشمن) یکی پس از دیگری کنار هم چید؛
سپس به من گفت که یک آرپی جی زن و تیربار چی را جهت مراقبت به آن جا بفرستم. او بعد از پایان کارش، خداحافظی کرد و رفت.
فردا صبح، دشمن به خیال اینکه در پشت این موانع، ما مستقر شدیم، تا مدت ها سرگرم شلیک به آنجا بود. این فکر بکر شهید دستواره واقعا قابل ستایش بود.

راوی: حسن قاسمی، همرزم شهید دستواره

گریه های شهید دستواره

سال ۶۴ در عملیات فاو، شهید دستواره قائم مقام لشگر ۲۷ بود.

با تعدادی از دوستانم، در اتاق فرماندهی لشگر شهید دستواره را دیدیم.

چون با لباس روحانی بودم، از من خواست که یکی از رزمنده ها را برای خواندن دعای توسل به هیئت امشب بیاورم.

گویا دلش گرفته بود و می خواست خودش را آرام کند. بعد از اقامه نماز، خواندن دعای توسل شروع شد.

سنگر فرماندهی در فاصله ۲ کیلومتری از خط مقدم بود و شهید دستواره از آنجا لحظه به لحظه عملیات و پدافند را از راه دور هدایت می کرد.

هر لحظه توسط پیک یا بی سیم به او خبر می رساندند. وقتی خواندن دعا شروع شد، هر وقت می خواستیم جمله « یا وجیها عند الله، اشفع لنا عندالله» را بگوییم،

پیامی را برای شهید دستواره می آوردند. محمد رضا در حین گریه، جواب پیک ها و بی سیم ها را می داد. او با همان حال، پیغام خودش را به پیک ها می گفت.
وقتی اسم ” شهید ابراهیم همت” می آمد، گریه شهید دستواره بیشتر می شد. همه به واسطه گریه او به گریه می افتادند.

برای من این صحنه یادآور گریه های حضرت علی (ع) بود که ( بعد از یکی از جنگ ها) یکی یکی نام یاران خودشان را می آوردند و گریه می کردند. به شهید دستواره نیز چنین حالتی دست داده بود.

راوی: غلامرضا زاده، همرزم شهید سید محمد رضا دستواره

دستواره

موفقیت کربلای یک مدیون دستواره بود

بعد از والفجر۸، عملیات کربلای یک شروع شد.

دشمن استراتژی دفاع متحرک را در پیش گرفته بود تا دیگر شاهد انجام عملیات‌های بزرگ از سوی رزمندگان نباشد.

آنها طی چند مرحله و از مناطق مختلف به ما حمله کردند که در یک مورد توانستند شهر مهران را بگیرند. عملیات کربلای یک هم برای بازپس‌گیری مهران انجام می‌گرفت.

ظهر روزی که قرار بود عملیات صورت گیرد، ‌فرماندهان برای حمله دودل شدند.

وقتی که زمان موعود فرارسید، خبری از آغاز عملیات نشد. نیم ساعتی گذشت و این تعلل براضطراب ما می‌افزود.

از طرف دیگر گویی دشمن متوجه حضور ما شده بود. چراکه مرتب منور می‌زد و همه منطقه را مثل روز روشن می‌‌‌کرد. با انتظار کشیدن مشکلی حل نمی‌شد و تصمیم گرفتیم سینه‌خیز به سمت مواضع دشمن حرکت کنیم. یک جورهایی همه فهمیده بودند که عملیات لو رفته و دیگر غافلگیری برای دشمن در کار نیست.

اما در همین هنگام ناگهان صدای شهید دستواره را شنیدیم که از پشت گفت:

از بابت منورها نگران نباشید. دشمن می‌خواهد فرار کند. منتظر خاموش شدن منورها نباشید.

دشمن را دنبال کنید. هیچ کس نمی‌دانست او این حرف را با چه سندی می‌زند. ولی همه دلگرم شدیم و حرکت کردیم.

محمد رضا دستواره

شجاعت

صحبت‌های شهید دستواره کارساز بود. بچه‌ها در روشنایی منورها به سمت دشمن یورش بردند. انگار نه انگار که آنها در آمادگی کامل هستند. حرف‌های شهید دستواره عملی شد و دشمن با اولین حرکت بچه‌ها فرار را برقرار ترجیح داد.

به این ترتیب همه مراحل عملیات کربلای یک به خوبی انجام شد.

در مرحله دوم و سوم آن مهران آزاد شد. بعد از آن هم ارتفاعات قلاویزان را تصرف کردیم و در مرحله آخر، نوبت گردان حمزه شد.

آماده بود وارد عمل شود. شبانه اقدام کرد. دشمن هم برای مقابله نیروهای زیادی را به منطقه آورده بود.

زمان حمله ما، عراق خیلی وحشتزده شده بود. وقتی به خط دشمن زدیم و رفتیم جلو، تعدادی جنازه عراقی روی زمین افتاده بودند. معلوم نبود که از کجا تیر خورده‌اند. نیروهای ما تا دوردست‌ها عراقی‌ها را دنبال کردند.

شب حمله که مردد و دودل بودیم، اگر خدا پای ورقه ما را امضا نمی‌کرد، وضعیت به این شکل نمی‌شد و نمی‌توانستیم به این آسانی دشمن را با ذلت و خواری از منطقه بیرون برانیم.

آن شب نه دید ما به آن وسعت بود و نه از عاقبت کار خبر داشتیم که بتوانیم همه جوانب را بسنجیم. فقط تا جایی که توانستیم طبق وظیفه عمل کردیم و توکلمان به خدا بود. آن شب خدا چشم بینای ما شد.

سردار رشید سید محمدرضا دستواره قائم مقام لشکر۲۷ محمدرسول الله(ص) هم در همین عملیات کربلای یک به شهادت رسید.

نحوه شهادت

در عملیات کربلای ۱ که برادرش حسین در خط پدافندی شهیدشد جهت شرکت در مراسم تشییع و تدفین او به تهران رفت.

ولی بیش از سه روز در تهران نماند و به منطقه باز گشت.

وقتی به وی گفته می شود که خوب بود لااقل تا شب هفت برادرت می‌ماندی و بعد برمی‌گشتی، در جواب می‌گوید به آنها گفته‌ام کنار قبر حسین قبری را برای من خالی نگهدارید.

بیش از ۱۰ روز از شهات برادرش نگذشته بودکه در عملیات کربلای ۱ روز آرادسازی شهرمهران از چنگال دشمن بعثی،روح بزرگش از کالبدتن رها شد و مظلومانه به شهادت رسید و در جرگه شهیدان کربلا راه یافت و بر سریر عند ربهم جلوس نمود.

در تاریخ ۱۳/۴/۱۳۶۵ درقلاویزان – مهران ( کربلای ۱ ) به شهادت رسید

 

مطالب مشابه